دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
اگر داغ دل بود دیده ایم اکر خون دل بود خورده ایم
اگر دل دلیل است اورده ایم
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
سبز
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
معلم
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
با تو
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
عیدانه
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
میلاد
شنبه هفدهم اسفند 1387
ماهی قرمز
کنار پنجره ایستاده بودم و به دور میاندیشیدم نظاره گر کوه های روبروی اتاقم بودم وبه رفتن زمستان فکر میکردم سفیدی کوهها جای خودشان را ارام ارام به سبزی سبزهای زندگی می دادند. بوی باد بهاری به مشام می رسید . باران گرفت پنجره خیس خیس شد درست مثل همان اخرین روز اسفند ماه که کنار پنجره اتاقت ایستاده بودیم و باران می بارید وتو از زندگی ماهی های کوچک قرمز داخل تنگ کنار پنجره برایم تعریف می کردی گفتی که ماهی های قرمز دعا هایشان زود مستجاب می شود واز ازادی انها برایم صحبت کردی. انروز وقتی که داشتم از تو خداحافظی میکردم به من گفتی که می گم ماهی هایم برامون دعا کنند.نمی دانم از ماهی های خودت خواستی برامون چه دعایی بکنند که چنین شد. اما من امروز از ماهی های قرمز کوچو لوی خودم خواستم که برای تو دعا کنند تا تو به همه ارزوهات برسی.
شنبه دهم اسفند 1387
باران
هنوز هم گرمای دستهات را توی دستهام احساس می کنم . هنوز هم با صدای باران از خودم جدا می شم و تو را درکنار خودم می بینم .هر وقت که باران میباره آهنگ زیبای دوست داشتن به گوشم میرسه ومن را به یاد آن روز بارانی که دستهای گرم تو نوازشگر دستهای سرد وخشک من شده بود میندازه. چقدر زیبا وقشنگ بود رقصیدن قطره های باران روی گونه های تو . تو آنقدر مهربان بودی که قطرات باران هم نمی خواستند از گونه های تو جدا بشن آنقدر مهربان شده بودی که حتی سرمای دستهای مرا احساس نکردی وتنها به فکر نوازش آنها بودی.تو آنروز به من گفته بودی که از تنهایی و جدایی میترسم واز من خواسته بودی که هیچ وقت از جدایی حرفی نزنم اما نمی دانم چه اتفاقی افتاد چه طور شد که این طور شد؟ وتو مرا تنها رها کردی و جدایی همان کلمه ای که ازش متنفر بودی را انتخاب کردی. ای کاش بدانی امروز زیر باران مرا به چه جرمی متهم کردند .وای کاش بدانی دیگر معنای زندگی برایم انچیزی نیست که انروز برایت تعریف کردم.ولی بدان باز هم صدای باران را دوست دارم.
چهارشنبه هفتم اسفند 1387
رضا حق
مدتها بود می خواستم به سوی تو بیایم آمدم وبوی عطر اگین تو را در کوچه های شهر استشمام کردم ودعای کمیل را زیر باران در کنار سقا خانه طلایی تو شنیدم در حالی که با خودم زمزمه میکردم یا سابغ النعم یا دافع النقم هزاران راز نهفته درخویش رابا تو در میان گذاشتم و از همه چیز جدا شدم وبه ارامترین ارامشها رسیدم گویا که تازه متولد شدم. باران هم دران شب مهربان شده بود ونسیمی که از سمت ضریح تو می امددست نوازش برسرم کشید وزخم های مرا التیام بخشید. ای رضا حق وحقیقت نام تو برکت جای جای زمین است. ای ضامن اهو روح ما در صحن وسرا ی نگاه تو از سقاخانه لطفت سیراب می شود و با مسح ضریح تو خودمان را از اتش جهنم نجات می دهیم .ای پناه بی پناهان خورشید هم با بوسه به زادگاه تو روز را اغاز میکند . ای مولای من موج دریا ی مهرتو تا به افلاک هم رسیده است .
دوشنبه پنجم اسفند 1387
داغ
ای که خدا هم مست روی توست و ای کسی که از اشک تو شور کوثر آفریده می شود میروی و کوچه های مدینه را به دست شیون می سپاری ابرهای سیاه اسمان شهر را پوشانده اندو بغضها در گلو مچاله مانده اند. پس از تو خاکستر بی پدری بر سر یتیمان شهر اوار میشود واز چشمان دخترت رودخانه ای جاری میشود او که هر لحظه می بایست جمال زیبای تو را ببیند تا آرام گیردچگونه تاریکی کوچه های مدینه وبی کسی شهر را تحمل کند آن روز که امدی آتشکدههای ظلم وستم به خاموشی تن دادند تو امین و روشن ضمیر آمدی واکنون که می روی سیاهی همه جا را فرا گرفته است وبسیار سخت است تحمل داغ بی کسی وسنگین است خاکستر بی پدری وما امروز داغ رفتنت را در کوچه های بی کسی به گریه می نشینیم.
شنبه سوم اسفند 1387
پرواز
مدتهاست که حسرت پرواز بر دلم مانده و میخواهم این قفس را بشکنم و بر فراز دشتهای پراز شکوفه پرواز کنم ولی افسوس که بال و پری برای پریدن ندارم. بهار هم ازراه رسید پروانه ها و گلها مست شدند ولی من هنوز در ارزوی پرواز هستم.
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387
دردعشق
همه فکرم این بودکه تو شدی یارم وخرم ازاینکه در کنار تو هستم ولی دریغ که نمی دانستم عشوه های تو تیر بلاست وعاشق کشی شیوه توست. ای که صد دل از من بردی برایت آرزوی سلامتی دارم. بدان که در هر محفلی که هستم درد می کشم زیرا که من از حرف جداییها می ترسم.
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
امید
زمانی که تورا در معبد یافتم بخاطر تو ماندم وحرفهای زیادی شنیدم و در زیر باران پوسیدم ونظاره گرخنده های دیگران شدم به امید اینکه خورشید پشت پرده بیدار است. آری خورشید پشت پرده بیدار است وتو روزی مرا ازتنهایی جدا خواهی کرد.آن روز روز قشنگی است چون من دیگه مات ومبهوت بدنبال سنگ صبور نمی گردم . آری تو سنگ صبورم خواهی شدومن دیگه تنها نیستم.
شنبه بیست و ششم بهمن 1387
برف
چه قشنگ بود بالا رفتن تو از کوه سفید پراز برف روبروی خانه امان همیشه به یاد رقصیدن تو درآن کوه برفی پشت پنجره می ایستم وبا خودم نجوا می کنم. چه کسی تو را از من جدا کرد توای که همیشه شادترین لحظه هایت را با من بودی تویی که می گفتی سفیدی برف فقط با تو برام قشنگه راستی چه اتفاقی افتاد؟آیا سفیدی برف هنوز هم برات قشنگه؟
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
زندگي
در اين دايره زندگي سرنوشت من چنين بود كه هر لحظه از درد تنهایی بنالم وخون دل بنوشم. وآواز دوست داشتن خودم را با دف وني بر سر زبانها بشنوم سينه ام پراز درد است از چه چيزي براي تو سخن بگويم .صحبت از وفا وعهد نيست صحبت از جدايي خود از خود است.
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
بيابان
تو كه بكنارم آمدي وحال مرا ديدي پس چرا مرا رها كردي ورفتي مني كه از نظر تو چشم وچراغ شيرين سخنان بودم. اي خوب من درونم مي جوشد بيا براي لحظه اي مرا درسايه خودت آرام كن بيا مهرباني كن واز اين بيابان بي نهايت جدايم كن. از هر طرف كه ميروم فقط به وحشتم افزوده مي شود.
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
مرحم
می شود عکس تو برنگین انگشتری من نشیند تا در لحظه های تنها بودنم مرحم دردهای من باشد وهر روز صبحم را با دیدن چهره پر از محبت تو اغاز کنم و به یاد با تو بودن روزی دیگر از روزهای تنهائیم را سپری کنم. هیچ کس بغیر از تو نمی تواند دردهای دل مرا چاره کند.
یکشنبه بیستم بهمن 1387
دلتنگم
دلم برات خیلی تنگه خیلی دوست دارم یکبار دیگه توی دامنه های البرز توی اون دشت شقایق دنبالم کنی و با لبخندهای پر از مهربونیت ازادی رو بهم هدیه کنی . ای کاش بدانی که در حسرت یک لبخند می سوزم و می خندم.
شنبه نوزدهم بهمن 1387
تلنگر
شنبه نوزدهم بهمن 1387
سلام
من امروز آغاز می شوم....با شروع نوشتن...با آغاز چرخیدن قلم
و تراویدن نخستین کلمه هااز گوشه بکر ذهنم
من امروز روحم را به تمام لحظه های بودن پیوند می زنم و آغاز
می کنم
امروز اولین روز شکفتن من است
پس با آهنگی که روح را نوازش می دهم می گویم:
سلام
