تبليغاتX
ارغوان

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

         سراپا اگر زردوپژمرده ایم          ولی دل به پاییز  نسپرده ایم

        اگر داغ دل بود دیده ایم             اکر خون دل بود خورده ایم 

                      اگر دل دلیل است اورده ایم

   

نوشته شده توسط مهدي در 18:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

سبز

بیایید سبز باشیم وبا پیمان سبزی که می بندیم به زندگی خودمان رنگ سبز بزنیم . نگذاریم فرصت تغییر از دست برود. سبز بی اندیشیم وسبز عمل کنیم.

نوشته شده توسط مهدي در 17:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

معلم

شما برای من اغاز یک فصل بودید یک فصل خوب وتازه فصل بهار در بهار درختها شکوفه می دهند من در بهار دانش تو زندگی کردن ومهربانی را اموختم مادرم به من گفته بود که روزی میاید و دستهای تو را توی دستهای مهربانش می گذارم . انروز امد وتو شب و روز پر از ظلمات مرا روشن کردی چگونه میتوان تو را ستایش کرد که براستی هیچ قلمی توانای نوشتن ندارد.چه جمله ای برای توصیف محبتهایتان بنویسم  بی انصافیست که تورا به شمع تبدیل کنم زیرا که تو میسوزی و میسازی اما شمع را می سازند تا بسوزد .براستی که تو بعد از خداوند (علم الانسان ما لم یعلم) هستی چگونه می توان تو را ستود براستی خدا تو را می خواست وانتخاب  حق خدا بودو بدرستی که شغل تو شغل انبیاست
نوشته شده توسط مهدي در 17:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388

با تو

همه رنگهای این سرزمین تنها با تو برایم معنا پیدا می کنه ودریا وزمین واسمان با من مهربانی می کنند  در فراز ونشیب زندگی تنها با حضورتو به ارامش میرسم. زیبایهای زندگی با تو زیبا ست و بی تو زیبایها تلخ و  تلخیهای زندگی  با تو زیباست وارام و به گفته استادم بی تو دریا گرگی است که اهوی معصوم  مرا  می بلعد. با تو اقاقیا خوش بو هستند و بوی پونهای صحرا به مشام میرسد.لحظه های با تو بودن با ارزشترین لحظه های زندگیم وقتی که با تو هستم از تیک تیک ساعت متنفرم.بی تو من زندگی/عشق/پاکی را از یاد می برم وبی تو من در چنگال طبیعت می پوسم ومی میرم من به امید تو هرروز اسب سپید سرکش زندگیم را زین می کنم  وگرنه سواری پیاده هستم من فقط به عشق نگاه تو می ایم زیرا که تنهای تنهام نه تنها نیستم بی تو هیچم.

نوشته شده توسط مهدي در 17:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

عیدانه

تحویل هر سال جدید شمسی که با تحول در عالم طبیعت مصادف است  فرصتی است تا انسان به تحول درونی واصلاح امور روحی بپردازد. نسیم خنک نوروزی مبارک.وهزاران هزار شاخه نرگس تقدیم شما.

نوشته شده توسط مهدي در 7:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

میلاد

مهربان ترین فرشته خاکی از حق می اید وبر حق بر انگیخته می شود.در شب میلاد اخرین سفیر الهی و برترین مخلوق خدا بوی بهار به مشام میرسد وباران رحمه اللعا لمین باریدن می گیرد .در هفدهم ربیع الاول کسی بدنیا میاید که با امدنش در وادی سماوه  که تا انروز کسی اب ندیده اب جاری می شودو زندگی به انسان هدیه می شود.اری شهر علم/کوه حلم/ناجی خلق خدا/مقتدای جبرییل چشم به جهان می گشاید فرشته ای میاید که شجاعت نوح/صبر ایوب/طا عت یونس/تحمل موسی وخلاصه انچه را که خوبان همه دارند اونیز تنها دارد. کسی متولد می گردد که در عالم وجود میلادی از میلاد او کریم تر رخ نداده است.کودکی پا به عرصه وجود می نهد که حضرت ادم برای توبه خطای خود می گویید خدایا به حق محمدوال محمداز تو می خواهم مرا عفو نمایی ومن در این شب عزیز وپایان زمستان از خدا می خواهم که خدایا به حق محمد وال محمد طراوت سبزی زندگی را در سال جدید به همه  بچشان.
نوشته شده توسط مهدي در 7:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم اسفند 1387

ماهی قرمز

کنار پنجره ایستاده بودم و به دور میاندیشیدم نظاره گر کوه های روبروی اتاقم بودم وبه رفتن زمستان فکر میکردم سفیدی کوهها جای خودشان را ارام ارام به سبزی سبزهای زندگی می دادند. بوی باد بهاری به مشام می رسید . باران گرفت پنجره خیس خیس شد درست مثل  همان اخرین روز اسفند ماه که کنار پنجره اتاقت ایستاده بودیم و باران می بارید وتو از زندگی ماهی های کوچک قرمز داخل تنگ  کنار پنجره برایم تعریف می کردی گفتی که ماهی های قرمز  دعا هایشان زود مستجاب می شود واز ازادی انها برایم صحبت کردی. انروز  وقتی که داشتم از تو خداحافظی  میکردم به من گفتی  که می گم  ماهی هایم برامون دعا کنند.نمی دانم از ماهی های خودت خواستی برامون چه دعایی بکنند که چنین شد. اما من امروز از ماهی های قرمز کوچو لوی خودم خواستم که برای تو دعا کنند تا تو به همه ارزوهات برسی.

نوشته شده توسط مهدي در 17:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم اسفند 1387

باران


هنوز هم گرمای دستهات را توی دستهام احساس می کنم . هنوز هم با صدای  باران از خودم جدا می شم و تو را درکنار خودم می بینم .هر وقت که باران میباره آهنگ زیبای دوست داشتن به گوشم میرسه ومن را به یاد آن روز بارانی که دستهای گرم تو نوازشگر دستهای سرد وخشک من شده بود میندازه. چقدر زیبا وقشنگ بود رقصیدن قطره های باران روی گونه های تو . تو آنقدر مهربان بودی که قطرات باران هم نمی خواستند  از گونه های تو جدا بشن  آنقدر مهربان شده بودی که حتی سرمای دستهای  مرا احساس نکردی وتنها به فکر نوازش آنها بودی.تو آنروز به من گفته بودی که از تنهایی و جدایی میترسم  واز من خواسته بودی که هیچ وقت از جدایی  حرفی نزنم اما نمی دانم چه اتفاقی افتاد  چه طور شد که این طور شد؟ وتو مرا تنها رها کردی و جدایی همان کلمه ای که ازش متنفر بودی را انتخاب کردی. ای کاش بدانی امروز زیر باران مرا به چه جرمی متهم کردند .وای کاش بدانی  دیگر معنای زندگی برایم انچیزی  نیست که انروز برایت تعریف کردم.ولی بدان باز هم صدای باران را دوست دارم.

نوشته شده توسط مهدي در 17:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387

رضا حق

مدتها بود می خواستم به سوی تو بیایم آمدم وبوی عطر اگین تو را در کوچه های شهر استشمام کردم ودعای کمیل را زیر باران در کنار سقا خانه طلایی تو شنیدم در حالی که با خودم زمزمه میکردم یا سابغ النعم یا دافع النقم هزاران راز نهفته درخویش رابا تو در میان گذاشتم و از همه چیز جدا شدم وبه ارامترین ارامشها رسیدم گویا که تازه متولد شدم. باران هم دران شب مهربان شده بود ونسیمی که از سمت ضریح تو می امددست نوازش برسرم کشید  وزخم های مرا التیام بخشید. ای رضا حق وحقیقت نام تو برکت جای جای زمین است. ای ضامن اهو روح ما در صحن وسرا ی نگاه تو از سقاخانه لطفت سیراب می شود و با مسح ضریح تو خودمان را از اتش جهنم نجات می دهیم .ای پناه بی پناهان خورشید هم با بوسه به زادگاه تو روز را اغاز میکند . ای مولای من  موج دریا ی مهرتو تا به افلاک هم رسیده است .

نوشته شده توسط مهدي در 15:37 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم اسفند 1387

داغ

ای که خدا هم مست روی توست و ای کسی که از اشک تو شور کوثر آفریده می شود  میروی و کوچه های مدینه را به دست شیون می سپاری  ابرهای سیاه اسمان شهر را پوشانده اندو بغضها در گلو مچاله مانده اند. پس از تو خاکستر بی پدری بر سر یتیمان شهر اوار میشود واز چشمان  دخترت رودخانه ای جاری میشود او که هر لحظه می بایست جمال زیبای تو را ببیند تا آرام گیردچگونه تاریکی کوچه های مدینه وبی کسی شهر را تحمل کند آن روز که امدی آتشکدههای ظلم وستم به خاموشی تن دادند تو امین و روشن ضمیر آمدی واکنون که می روی سیاهی  همه جا را فرا گرفته است وبسیار سخت است تحمل داغ بی کسی وسنگین است خاکستر بی پدری وما امروز داغ رفتنت را در کوچه های بی کسی به گریه می نشینیم.

نوشته شده توسط مهدي در 17:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم اسفند 1387

پرواز

مدتهاست که حسرت پرواز بر دلم مانده و میخواهم این قفس را بشکنم و بر فراز دشتهای پراز شکوفه  پرواز کنم  ولی افسوس که بال و پری برای پریدن ندارم. بهار هم ازراه رسید پروانه ها و گلها مست شدند ولی من هنوز در ارزوی پرواز هستم. 

نوشته شده توسط مهدي در 13:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

دردعشق

همه فکرم این بودکه تو شدی یارم وخرم ازاینکه در کنار تو هستم ولی دریغ که  نمی دانستم عشوه های تو تیر بلاست وعاشق کشی شیوه توست. ای که صد دل از من بردی برایت آرزوی سلامتی دارم. بدان که در هر محفلی که هستم درد می کشم زیرا که من از حرف جداییها می ترسم.

نوشته شده توسط مهدي در 18:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387

امید

زمانی که تورا در معبد یافتم بخاطر تو ماندم وحرفهای زیادی شنیدم و در زیر باران پوسیدم ونظاره گرخنده های دیگران شدم به امید اینکه خورشید پشت پرده بیدار است. آری خورشید پشت پرده بیدار است وتو روزی مرا ازتنهایی جدا خواهی کرد.آن روز روز قشنگی است چون من دیگه مات ومبهوت بدنبال سنگ صبور نمی گردم . آری تو سنگ صبورم خواهی شدومن دیگه تنها نیستم.

نوشته شده توسط مهدي در 7:34 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

برف

چه قشنگ بود  بالا رفتن تو از کوه سفید پراز برف روبروی خانه امان  همیشه به یاد رقصیدن تو درآن کوه برفی پشت پنجره می ایستم وبا خودم نجوا می کنم. چه کسی تو را از من جدا کرد توای که همیشه شادترین لحظه هایت را با من بودی تویی که می گفتی سفیدی برف فقط با تو برام قشنگه راستی چه اتفاقی افتاد؟آیا سفیدی برف هنوز هم برات قشنگه؟

نوشته شده توسط مهدي در 16:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

زندگي

در اين دايره زندگي سرنوشت من چنين بود كه هر لحظه از درد تنهایی بنالم وخون  دل بنوشم. وآواز دوست داشتن خودم را با  دف وني بر سر زبانها بشنوم سينه ام پراز درد است از چه چيزي براي تو سخن بگويم .صحبت از وفا وعهد نيست صحبت از  جدايي خود از خود است.

نوشته شده توسط مهدي در 8:23 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1387

بيابان

 

تو كه بكنارم آمدي وحال مرا ديدي پس چرا مرا رها كردي ورفتي مني كه از نظر تو چشم وچراغ شيرين سخنان بودم. اي خوب من درونم مي جوشد بيا براي لحظه اي مرا درسايه خودت آرام كن بيا مهرباني كن واز اين بيابان بي نهايت جدايم كن. از هر طرف كه ميروم فقط  به وحشتم افزوده مي شود.

نوشته شده توسط مهدي در 8:1 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

مرحم

می شود عکس تو برنگین انگشتری من نشیند تا در لحظه های تنها بودنم مرحم دردهای من باشد وهر روز صبحم را با دیدن چهره پر از محبت تو اغاز کنم و به یاد با تو بودن روزی دیگر از روزهای تنهائیم را سپری کنم. هیچ کس بغیر از تو نمی تواند دردهای دل مرا چاره کند.

نوشته شده توسط مهدي در 16:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم بهمن 1387

دلتنگم

دلم برات خیلی تنگه خیلی دوست دارم یکبار دیگه توی دامنه های البرز توی اون  دشت شقایق دنبالم  کنی و با لبخندهای پر از مهربونیت ازادی رو بهم هدیه کنی .  ای کاش بدانی که در حسرت یک لبخند  می سوزم و می خندم.

نوشته شده توسط مهدي در 18:11 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم بهمن 1387

تلنگر

شاید اغاز من عجیب باشد!   باورم نمیشود با یک تلنگر کو چک بیدار شدم.      
نوشته شده توسط مهدي در 18:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم بهمن 1387

سلام

 

من امروز آغاز می شوم....با شروع نوشتن...با آغاز چرخیدن قلم

و تراویدن نخستین کلمه هااز گوشه بکر ذهنم

من امروز روحم را به تمام لحظه های بودن پیوند می زنم و آغاز

 می کنم

امروز اولین روز شکفتن من است

پس با آهنگی که روح را نوازش می دهم می گویم:

سلام

نوشته شده توسط مهدي در 11:33 |  لینک ثابت   •